زن و شوهری میرن طلافروشی .....

ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻥ ﻃﻼ ﻓﺮﻭﺷﯽ .
ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ !
ﺯﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﺎﭼﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ: ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ؟
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﺭﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ.
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎ ﺍﻭﻥ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﯿﺎﺭ!


ﺧﻼﺻﻪ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎﯼ ﮔﻞ؛ ﺳﺮﺗﻮﻧﻮ ﺩﺭﺩ ﻧﯿﺎﺭﻡ.
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﺭﻭ ﺧﺮﯾﺪ. ﺧﺎﻧﻤﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ:
ﻋﺴﻠﻢ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ.
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ… ﮐﯽ .… ؟؟؟
ﺍﮔﻪ ﮔﻔﺘﯿﺪ ؟
‏( ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮ‏)
ﭘﺴﺮ ﻣﺎﻣﺎﻧﺸﻮ ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ !
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ:
ﻋﺴﻠﻢ ﺗﻮ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﺑﺪﻩ
ﺭﺣﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻦ ﯾﻘﺮﺍﻟﻔﺎﺗﺤﻪ ﻣﺻﻠﻮﺍﺕ 

زن در icu

زن در ICU بود. شوهرش نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. دکتر گفت ما همه تلاشمان را میکنیم اما هیچ چیز رو تضمین نمی کنیم. بدن اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده، به نظر میرسه که به کما رفته.

شوهر: دکتر بهتون التماس میکنم که همسرم رو نجات بدین. اون فقط 36 سالشه، خانواده بهش نیاز دارن.
ناگهان معجزه ای رخ داد. دستگاه ECG قلب دیوانه وار شروع به زدن کرد، یکی از دستانش تکان خورد، لبانش شروع به حرکت کرد و ....
او شروع به صحبت کرد : عزیزم من 34 سالمه نه 36 سال✋😂

 

ادبیات مادر بزرگ

مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت. به همبرگر می گفت همبرگرد، به سطل سلط، زبانش نمی چرخید به کبریت می گفت کربیت. برای احوال پرسی كه زنگ مى زد، می گفت زنگ زده ام حالت را بگیرم.!!!

هیچوقت عادت نکردم به این جمله، بعد از شنیدنش کلی می خندیدم، حالم خیلی خوب می شد.
زنگ زده بود حالم را بگیرد ولی قصدش حال پرسیدن بود، برعکس بعضی از آدم ها كه تلفن می کنند، مسیج می دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می گیرند.
دنیای عجیبی داریم ما آدم ها

✍مريم سميع زادگان

هیچکس نیست ....دقیقا هیچ کس

وقتی می گم هیچکس، یعنی دقیقا هیچکس.
روزای زیادی باید بگذره تا آدم قانع بشه فقط خودش هست و خودش.
تا باورش بشه از بقیه، جز یه اسم و چندتا خاطره ی کوچیک چیزی براش نمی مونه.
بیست سال
چهل سال
هفتاد سال زندگی، فقط برای تلمبار کردن اسم روی اسمه. 
برای جایگزین کردن خاطره جای خاطره. اما حاصل جمع همشون صفره. 
یه روز می شینی عمرت رو ورق می زنی،
سیر تا پیازت رو واسه خودت تعریف می کنی…
اینجاس که می فهمی،
چقدر برای هیچکس نگران شدی
چقدر برای هیچکس غصه خوردی
چقدر برای هیچکس دلتنگ شدی
چقدر برای هیچکس دعا کردی
چقدر برای هیچکس بودی….
به خودت میای، به اطرافت نگاه می کنی 
هیچکس نیست.. 
دقیقا هیچکس

 

 

شهید علی قانع

امروز در اتش سوزی یک ساختمان مسکونی در تهران یک 

اتش نشان شهید شد 

شهادتت مبارک  

 

خدافظ داداش  

 

خداحافظ داداش

پر از سکوتم!!!!

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ

ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ

ﻣﺜـﻞ ﺩی

ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ

ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــــــﺎﻥ

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــن

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ

تنهایی من

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

 

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

 

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

 

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

 

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

 

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

 

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

حکم دل

بار آخر،من ورق را با دلم بر میزنم!

بار دیگر حكم كن!

اما نه بی دل!

با دلت،دل حكم كن!بار آخر،من ورق را با دلم بر میزنم!

بار دیگر حكم كن!

اما نه بی دل!

با دلت،دل حكم كن!

حكم دل:

هركه دل دارد بیندازد وسط!

تا كه ما دلهایمان را رو كنیم!

دل كه روی دل بیافتاد، عشق حاكم میشود!

پس به حكم عشقبازی میكنیم!

این دل من! رو بكن حالا دلت را...!

دل نداری؟

بر بزن اندیشه ات را...!

حكم لازم:

دل گرفتن!

دل سپردن!

هر دو لازم!

عشق لازم

شک نکن

شکـــ نکـــــن !

 

آیــ●ــنده اے خوـاهــم ساختــــ کــه

 

گذشتـــه ام جلویش زآنــو بـــزند !

 

قـــرآر نیستــــ مـــن هـــم دلِ کَسِ دیگـــری را بسوزانـَــم !

 

برعکـــس کســے را کــه وارد زندگـــیم میشود

 

آنقـــــدر خــــوشـــبـ ♥ــتـــــ میکنــم کـــه

 

بـــه هر روزے کـــه جاے " او " نیستــــے

 

بـــه خودتـــــ لعنتـــــ بفرستــــے! !!!

دانشگاه رفتن پسرا ؟؟!

• ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.

وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه…

وای خدا خوابگاه رو بگو.

وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن

و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده؛ تنم مور مور میشه…

راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.

دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!

لامصب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!

پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

• ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.

می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.

می خواهمت با تمام وجود عزیزم.

همه پول و سرمایه من متعلق به توست.

بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام باهات ازدواج کنم …

امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم…

• ترم سوم (ترم افسردگی):

الو مامان سلام.

مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!

مامان جون افسرده شدم آخه اولین عشقم بود حالا هم دارم میمیرم از غصه.

ای خدا بیا منو بکش و راحتم کن.

مامان من این زندگی رو نمی خوام …

دیگه خسته شدم از دنیای وانفسا

• ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟

منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟

دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم …

مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بهت زنگ میزنم …

الو به به سلام چطوری ندا جون؟

آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم!

پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟

به خدا منم دلم یه ذره شده واست.

باشه عزیزم فردا ساعت ۱۱ پارک پشت دانشکده دارو…

• ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

الو سلام استاد!

قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، ۲ نمره بهم بده.

به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.

مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.

منم ضربه روحی خوردم شدید، دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد …

اگه این مورد مشروط پشروطه ما اوکی بشه قول میدم جبران کنم …

• ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

الو مامان من خونه می خوام!

راستی اون ۵۰ تومنی که ۳ روز پیش فرستادی تموم شد.

دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!!

• ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

خودتون دیگه سیر تا پیازشو حدس بزنین دیگه …

• ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

الو سلام خانم.

واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.

فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا …

ای وای بر من؛ کی میره اینهمه راهــــو …

 

اگه خندیدین مدیونید نظر نزارید 

 

 

 

دوستای گلم بخونن

یه مدت نمیتونم وباتون بیام ولی در اولین فرصت به وبلاگاتون سر میزنم و حتما نظر میزارم 

تا دوباره بیام خدافظ 

حرف ها دارم برایت خوب من ،میخوانی ام؟؟؟؟

حرف ها دارم برایت خوب من، میخوانی ام؟
درد ها دارم اگر من روز و شب بارانی ام

مثل شهری که برای زلزله آماده است
پر شدم از استرس های پس از ویرانی ام

زنده هستم، زندگی کردن ولیکن… بگذریم
روزگارم کرده با غم های خود زندانی ام

گرچه گاهی کاسه صبرم پر از غم میشود
نیست باکی با وجود گریه پنهانی ام

من اگر امروز دم از عقل و منطق میزنم
داغ سجده های عشق افتاده بر پیشانی ام

حاصل نفرین یک پیغمبر است احوال من 
کشتی نوحی بیاور بس که من طوفانی ام 

 

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی میشود

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت  پشت  پلکم  بایگانی  می شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود

گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد
گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود

شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا در میانی می شود

چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تـو
گاهی  آدم  عاشق  نامهربانی   می شود

صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان  عشق  ما  فردا  جهانی  می شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
بر نگردی شاعرت قطعن  روانی می شود

کار  و  بار  آدم  عاشق   ندارد   اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود

 

زندگی گاهی قفس گاهی قناری میشود

زندگی گاهی قفس گاهی قناری میشود…

سهم ماهیها زمانی بیقراری میشود…
 
گاه دوشادوش ابری؛گاه هم بالین خاک
زندگی یک وقتهایی؛آبشاری میشود.
 
مثل تقدیر زلیخا؛تا عزیزی میرسد…
عشق گاهی هم دچار بدبیاری میشود
 
با نگاهت؛کم؛نمک بر زخم تنهایی بپاش
زخم کهنه؛سر اگر واکرد؛کاری میشود
 
عاقبت بار نگاه تو به بندم میکشد…
عشق گاهی زاده بی بند و باری میشود.
 
زیر باران بهاری؛دست من در دست تو…
زندگی؛روزی همان که دوست داری میشود
 
لحظه ای بنشین کنارم؛دل بده؛آتش بگیر
این غزل روزی برایت؛یادگاری میشود..

یکمی درد و دل

اینم حرف دل خودم….

 

تو روزگار رفته، ببین چی سهم ما شد….!

 

ازعاشقی تباهی….

 

از سادگی خیانت…..

 

از دوستی شکست…..

 

و از زندگی مصیبت…

خیالت تخت

 

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ

 

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺗﺼﺎﺩﻓﺎً ﺭﺩ ﺷﺪﯼ

 

ﺳﻌﯽ می‌کنم ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻢ

 

ﮐﻪ ﻫﻮﺱ ﮐﻨﯽ

 

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﻮﯼ

فوتبال در بهشت

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. 

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت. 

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟» 

بهمن گفت: « خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى . مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو… 

خسرو گفت: کیه؟ 

+ منم، بهمن

– تو بهمن نیستى، بهمن مرده! 

+ باور کن من خود بهمنم… 

– تو الان کجایی؟ 

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. 

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. 

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست و بازهم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. 

و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند. 

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟ 

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!

قابل توجه کنکوری ها

وقتی نتیجه کنکور میاد

 

من و تو دو تا پرنده

من و تو دو تا پرنده

 

من و تو دو تا پرنده .. تو قفس زندونی بودیم

جای پر زدن نداشتیم .. ولی آسمونی بودیم

 

ابر و بارون‌و می‌دیدیم .. اما دنیامون قفس بود

چشم به دوردستا نداشتیم .. همینم واسه ما بس بود

 

اما یک روز اونایی که .. ما رو با هم دوست نداشتن

تو رو پر دادن و جاتم .. یه دونه آینه گذاشتن

 

من خوش‌باور ساده .. فکر می‎کردم رو‌به‌رومی

گاهی اشتباه می‌کردم .. من کدومم تو کدومی

 

با تو زندگی می‌کردم .. قفس تنگ و سیاه‌و

عشق تو از خاطرم برد .. عشق پر زدن تا ماه‌و

 

اما یک روز باد وحشی .. رویاهام‌و با خودش برد

قفس افتاد و شکست و .. آینه افتاد و ترک خورد

 

تازه فهمیدم دروغ بود .. دنیایی که ساخته بودم

دردم از اینه که عمری .. خودم‌و نشناخته بودم

 

تو تو آسمونا بودی .. با پرنده‌های آزاد

من تن‌خسته رو حتا .. یه دفعه یادت نیفتاد

 

حالا این قفس شکسته .. راه آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم .. دیگه یادم رفته پرواز

 

ای دوست کجایی؟؟؟

 

ای دوست کجایی؟

 

من با همه‌ی درد جهان ساختم اما

با درد تو هر ثانیه در حال نبردم

تو دور شدی از من و با این همه یک عمر

من غیر تو حتا به کسی فکر نکردم

 

من خسته تن از این همه تاوان جدایی

ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی

من صبر نکردم که به این روز بیفتم

انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی

ای دوست کجایی؟

 

انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم

از عشق شده باور من درد کشیدن

گیرم همه آینده‌ی من پاک شد از تو

با خاطره‌های تو چه باید بکنم من

 

من خسته‌ام از این همه تاوان جدایی

ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی

من صبر نکردم که به این روز بیفتم

انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی

ای دوست کجایی؟ 

قسمت دوم رمان دوست دارم نگاهم کنی

 

عمه اخم کرد و گفت:دوباره شروع شد.خندیدم و گفتم:چشم،غصه نمیخورم.قر نمیزنم،الان هم میخوابم.با من کاری ندارید؟

قبل از خوابیدن قرصهای عمه رو دادم و با شب به خیری به اتاقم رفتم.

 

توی دانشگاه دوباره با دیدن یاسمن سر حال اومدم.با شیطنت همیشگیش بهم دست داد و گفت:خوب پرنسس امروز چه کاره ای؟

_هیچی،از سر اجبار اومدم.اینقدر دوست داشتم توی رختخواب گرم بخوابم و عمه خانم برام یک شیر کاکاو داغ بیاره که نگو.

آقا امین بد عادتت کرده.

_آره جون خودش،توی زندگی با ایشان من نقش عمه خانم را بازی میکردم.

_پس لوسش کرده بودی.

_خیلی،انقدر که گاهی فراموش میکرد من همسرشم.

_ناراحت شدی اسم امین رو آوردم؟

_یه کم،نه به خاطر اینکه یاد طلاق و اینجور حرفها میافتم،نه،فقط میخوام دیگه بهش فکر نکنم،میدونی گاهی وقتها که به اون روزها فکر میکنم با خودم میگم نکنه در حقش کوتاهی کرده باشم.

یاسمن بیخیال گفت:ول کن بابا،من همه حقوق آرش رو میگیرم حتی یک بار هم باراش صبحانه درست نکردم تازه مجبورش کردم دو شیفت کار کنه،در قبال مردها نباید کوتاه بیایی،به فکر خودت باش.

_اگر الان باراش صبحانه درست نکردی به خاطر اینه که هنوز نرفتی سر خونه و زندگی خودت.مطمئن باش مجبور میشی به خیلی از کارهایی که حتی یک بار هم امتحانش نکردی عادت کنی.

اون روز کلی راجع به حقوق زنان و مردان حرف زدیم.حق،چیزی که همه ازش دم میزنند اما فقط اون رو متعلق به خودشون میدونن.کلاس درس با وجود شیرین کاریها و تیکه پراکنیهای بچههای بی غم کلاس تموم شد.با یاسمن از دانشگاه آمدیم بیرون.آرش بیرون دانشگاه منتظر یاسمن بود.هوا کمی سرد بود اما چون مسافت خیابان تا خانه عمه را طی کردم عرق کرده بودم.ماشینی به سرعت بعد از کنارم گذشت.ماشین همان آقائی بود که دیروز دیده بودمش،ماشین را پارک کرد،فهمیدم که همسایه دیوار به دیوار عمه اینهاست.از ماشین پیاده شد و با دیدن من به ماشین تکیه داد،نزدیکش که شدم گفت:سلام خانم.

_سلام.

میخواستم در رو باز کنم که دوباره گفت:امروز هم پری خانم نیستند.

شانههایم را بالا انداختم و گفتم:میبینید که من تازه رسیدم،از درون خانه هم خبر ندارم.

_بله حق با شمست،فرمودید نوه برادرشان هستید؟

_با اجازه تون.

_بله بله،میشه ببینید منزل هستند یا نه؟

به آیفون اشاره کردم و گفتم:خودتون ببینید،مثل اینکه روز گذشته باورتون نشده!

_خواهش میکنم خانم محترم این چه حرفیه!و بعد زنگ را فشار داد.عمه جواب داد و اون آقا ازش خواست بیاد بیرون.عمه در را باز کرد و دیدن من متعجب گفت:تو کی اومدی؟

_همین الان.

عمه با اون آقا مشغول احوال پرسی شد.خواستم برمتو که شنیدم داشت با عمه میگفت امروز عصر برای رفتن به مطب میام دنبالتون.سرم رو از لای در بیرون کردم و گفتم:خیلی ممنون آقا،حالا که من اینجا هستم راضی به زحمت شما نیستم،خودم میبرمشان.

عمه متعجب نگاهم کرد و گفت:با چی منو میبری؟

_این همه ماشین.

اون آقا که انگار بهش بر خورده بود گفت:میل خودتونه،من طبق دستور مادرم و حق همسایه گی وظیفم رو انجام میدم.بعد رو به عمه گفت:اگر مشکلی هست به روی چشم،من مرخص میشم.

وارد خونه شدم و در رو بستم،عمه هنوز مشغول حرف زدن بود.به محض وارد شدن به خونه بوی غذا منو به آشپزخانه کشوند،بدون اینکه لباسم رو عوض کنم برای خودم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم،حنو دو قاشق نخورده بودم که صدای زنگ از جا بلندم کرد،ایفون رو برداشتم که عمه گفت:دختر جان در رو باز کن،و بعد به هومن گفت:من ساعت ۴ منتظرتم.لحظاتی بعد عمه بالای سرم ایستاد و گفت:این اخمها برای چیه؟تو چه کار به این پسره داری؟

_من هیچی،ولی نمیدونم شما چرا میخواهید حرف خودتون رو به کرسی بنشونید!

_این آقا پسری که شما دیدی همش دنبال خوش گذرونیه،توی همه عمرش یه کار درست میکنه،اون هم اینه که بعضی وقتها دوستی مدرسه رو این طرف و اون طرف میبره،مثل خرید یا دکتر،حالا ببینم از این یه کار منعش میکنی یا نه؟

_پس عمه جان من اینجا چه کاره ام؟خونه که همیشه تمیزه،غذا که همیشه آماده است،ظرفها که همیشه مرتبه!

_تو همینکه منو از تنهایی در آوردی کافیه.سرم رو بوسید و گفت:اونقدر گرسنه بودی که صبر نکردی من بیام؟

بعد از خوردن غذا خوابیدم،نمیدونم چه مدت گذشت اما با صدای داری که به هم خورد بیدار شدم.ساعت سه و چهل دقیقه بود،عمه روی نیمکتی در آشپزخانه نشسته بود و مشغول نوشیدن چای بود،با دیدن چادر و کیفش روی میز گفتم:کجا میخواهید برید؟

_بیمارستان،باید آزمایش بدم.

_میخواهید همراهتون بیام؟

_آن آقا حرص در اره هم همراهمه،ناراحت نمیشی؟

_اره راست میگید.شرمنده نمیتونم همراهیتون کنم.

_مگه نمیخوای کمکم کنی،این بنده خدا نهایتش منو تا بیمارستان برسونه دیگه نمیتونه یک ساعت منتظرم صحه تا برگردم،پس اگه به قول خودت میخوای کمکم کنی زود برو آماده شو.با حالت خواب آلودگی که داشتم مجبور شدم لباس بپوشم،مشغول پوشیدن مقنعه بودم که زنگ زد.

 

عمه رفت پایین و بهم گفت:زود بیا.چند دقیقهای گذشت تا آماده شدم.با دیدنم،لبخندی زد،به نظرم خیلی مغرورانه و شاید فاتحانه لبخند میزد.میخواست اینجوری بهم حالی کنه که حرف حرف اونه.سلام کرد.منم با اخم جوابش رو دادم و سوار شدم.قبل از سوار شدن بهم نگاهی کرد و گفت:ماشین در اختیارتونه،میخواید شما عمه رو برسونید.با اخم صورتم رو برگردوندم و بعد از کمی تعلل سوار شد و حرکت کرد.هنوز هم آثار شادمانی در چهرهاش دیده میشد.آیینه ماشین رو کمی جا به جا کرد و درست روی صورتم متوقف کرد و گفت:خوب پری خانم چه خبرا؟

عمه آبروی بالا انداخت و گفت:

_خبرا پیش شمست که هر روز کلی تهران رو میگردید.از توی آیینه نگاهی به من کرد و گفت:

_شما چند وقته اومدید تهران؟

نمیدونستم چطور باید با این آقا صحبت میکردم که بفهمه نباید اینقدر دمپر من باشه،هم نمیخواستام بی ادبی کنم و هم میخواستم یک جوری بهش حالی کنم که از این سوال کردنش اصلا خوشم نمیاد.

آروم گفتم:مدت کمیه.

از نگاه تیزش توی آیینه خوشم نمیآمد.روی صندلی جا به جا شدم و شیشه ماشین رو پایین کشیدم.دوباره پرسید:حالا چرا نمیخواستید من پری خانم رو برسونم؟

_برای من فرقی نمیکنه،ولی نمیخواستام مزاحم شما بشیم،حالا که من هستم و خوشبختانه از عهده این کار بر میام.

_بله صد در صد،ولی من متوجه نمیشام که چرا شما اینقدر عصبانی هستید؟

عصبی بودم،راست میگفت اما سوال پیچ کردنش دیگه حسابی کلافهام کرده بود.با صدای تقریبا بلندی گفتم:ببینید آقای...،نه،فامیلش رو نمیدونستم،از تعللم متوجه شد و گفت:معتمدی.

_آقای معتمدی،من نمیدونم این مساله چرا انقدر باید مهم باشه.اصلا شما هروقت خواستید عمه جان رو برسونید به مطب،من هم خیلی بی جا کردم که مخالفت کردم،راضی شدید؟

باورم نمیشد،اما دوباره خندید و گفت:چشم.منم وظیفم رو انجام میدم.بله راضی شدم.

عمه با اخم نگاهی به معتمدی کرد و بعد برگشت به طرف من و لب به دندان گزید و گفت:خانومم آروم.اصلا آقا هومن تو حرف دیگهای نداری؟از هادی بگو،کی عروسیشه؟خندید و گفت:هنوز معلوم نیست،مطمئن باشید دعوتید.عمه سر حال گفت:

_اینو که میدونستم،اگه من نباشم که اصلا هادی خان عروسی نمیگیره که تو توش آتش به پا کنی.هومن با صدای بلند خندید و در بین خندهاش گفت:

_اینم بیمارستان رسیدیم.

از ماشین پیاده شدیم که دیدم داره دنبال جای پارک میگرده.بهش گفتم:

_از زحمتتون ممنون.شما بفرمایید.ممکنه کار ما طول بکشه.

سرش رو پایین انداخت و گفت:من کار مهمی ندارم.منتظر میمونم تا برگردید.

با حرص به عمه نگاه کردم که مثلا عمه حالیش کنه که عمه هم بر خلاف ناراحتی من گفت:عمه جان زود برمیگردیم،حالا اگه هومن چند دقیقه منتظر بشه مگه چی میشه!

به طرف بیمارستان راه افتادیم اما این آقا هومن دست بردار نبود و تا بیمارستان هم همراهیمان کرد،البته من سعی با اون و عمه که مراتب مشغول حرف زدن بودند هم قدم نشم.عمه آزمایشی رو که داشت انجام داد و در راه بازگشت از هومن خواست که جواب آزمایش رو دو روز بعد براش بگیره.منم خودم رو زدم به نشنیدن و مخالفتی نکردم.در بین راه توقف کرد و برای خرید آب میوه خارج شد که به عمه گفتم:عمه جان من از این کاراش خوشم نمیاد.اصلا من چرا با شما اومدم؟

_وا،مادر یعنی چی؟داری طوری رفتار میکنی که به عقلت شک میکنم،طوری رفتار میکنی که انگار آدم ندیدی.تو چطور با یک مرد دو سال زندگی کردی...

_خوب زندگی کردم،این چه ربطی به این ماجرا داره.این آقا هنوز هیچی نشده داره همه زندگی منو زیر و رو میکنه،همه جیک و پیک منو میخواد از زیر زبونم بکشه بیرون.

عمه از کوره در رفت و گفت:کی؟این بنده خدا فقط یه سوال کرد.نترس با یک سوال نمیخوردت.خوب بچه تهرونه مثل داداش تو که اینقدر سر به راه و آروم نیست.در دلم به تصورات عمه خندیدم و گفتم:بمیرم برای دداشم.

با ورودش ساکت شدیم.هر چند دوست داشتم دستش رو رد کنم اما با نگاه تحکم بار عمه فهمیدم که اینکار در شان من نیست،حالا که خونه عمه بودم،حالا که توی شهر عمه ساکن بودم باید طبق خواستههای اون رفتار میکردم و اینکار برای دختر سر کشی مثل من سخت بود.در همین افکار بودم که دوباره هومن پرسید:رشتتون چیه؟

حتی سر کوچه هم از دستش خلاص نشدم.خودم رو به لودگی زدم و گفتم:سوپ.از من للده تر بود که با صدای بلند خندید و گفت:آخ گفتید سوپ،هوس کردم.کدوم دانشگاه میخونی؟

دیدم داره خیلی صمیمی میشه،جدی گفتم:یکی از دانشگاههای تهران.چه فرقی میکنه!مهم نفس کاره.

از ماشین که پیاده شدم،حتی منتظر عمه نشدم و با گفتن یک خداحافظ کوتاه وارد خانه شدم و خیلی زود لباس هام رو عوض کردم.با خود گفتم این پسره راجع به من چه فکری میکنه؟لابد فکر کرده که من یه دختر اصفهانی بیکارم که به بهانه درس خواندن اومدم وقت گذرونی.چقدر ساده است این آقا که منو با اون دخترهای هفت رنگ دانشجو یکی میدونه!شایدم من اشتباه میکنم،شاید اون همه چیز رو میدونه،شاید خیلی دوست داره با سوال کردن از من،بد بختیمو به رخم بکشه...

اون شب به خونه تلفن کردم و کلی با مامان و باب صحبت کردم،البته حرفام بیشتر تعریف از عمه خانومی بود که بعد از یک ماه دیگه کاملا با خلق و خوی و روحیاتش آشنا شده بودم.توی رختخواب بودم که عمه با یه لیوان شیر وارد اتاق شد و گفت:

_چقدر زود خوابیدی؟امروز توی بیمارستان خسته شودی؟

_نه عمه جان اصلا خسته نیستم،زود خوابیدم که زود بیدار شم.

_حالا این شیرو میخوری یا ببرمش برای هومن.

_اسم اونو نیار.

_چرا انقدر با هم لجبازی میکردید؟انگار نه انگار که بزرگ شدید،فکر میکنم لااقل تو باید پخته تر از این حرفها باشی.

_خیلی آدم فضولیه.

عمه خندید و گفت:خوب اینو تا حالا نشنیده بودم،نمیدونستم فضوله که حالا فهمیدم،ولی اونم راجع به تو نزاری داد.عصبانی گفتم:چی گفت؟

_وقتی از ماشینش پیاده میشدی،زیر لبش گفت انگار از دماغ فیل افتاده.

_جلوی شما اینو گفت؟

_آره مادر،مگه جوونهای امروزی یک ذره شرم و عقل توی کلّه شون نیست.

عمه لیوان خالی رو روی میز تحریر گذاشت و گفت:اگر خوابت نمیاد برام از زندگیت بگو،از عروسیت.

_چقدر خوب بود همه چیز،از وقتی که به امین جواب بعله رو دادم تا شب عروسی فقط سه ماه طول کشید،امین همون کسی بود که هر دختری آرزوش رو داشت،هر روز برای دیدنم میآمد،با اون ماشین سفیدش که برام حکم اسب سفید رو داشت و با یک شاخه ٔگل مریم و همیشه میگفت:این ٔگل تقدیم به پاکترین ٔگل روی زمین.بعدش هم هر روز دیدن جاهای دیدنی اصفهان،روزهایی که به نظرم تمومی نداشت.خوشیهایی که توی یک شب دو شب خلاصه نمیشد.شب عروسی خونه اونها بود.توی اصفهان بیشتر جشنها توی خونه برگزار میشه،جشن مفصل بود.به اندازه همه خوشیهای دنیا به من خوش گذشت.بعد از تموم شدن مراسم منو به آپارتمان خودش برد.اپرتمانی که با جهیزیه لوکس و کامل من خیلی پر ابهت بود.اون شب خیلی گریه کردم،نمیدونم برای چی؟برای سرنوشت نامعلوم خودم یا برای جدایی از پدر و مادر؟

مامان بیشتر از بقیه کنارم مون،آرومم کرد،آروم شدم اما بعد از رفتنش احساس خلع شدیدی میکردم،بر خلاف من که اخمهام تویها بود امین سر حال و سر شوق بود.

_حالا خانم خانوما تا کی میخوای با این لباسها بشینی و با اخم دور و برت رو نگاه کنی.

_با اخم گفتم: تا صبح.

خیلی جدی گفت:باشه پس من میرم بخوابم.

دوباره اشک از چشمام سرازیر شد،به طرفم آمد و گفت:تو خیلی دل نازک شدی،باشه خانومم تا صبح بشین گریه کن،من هم پیشت میشینم اگر هم بخوای واست شعر میخونم،قصه میگم،حالا اشکات رو پاک کن.خودشم اشکام رو پاک کرد و با نگاه پر محبتش همه یاسها رو به امید و عشق و حرارت زندگی تبدیل کرد.

 

صبح وقتی از خواب بیدار شدم با نگاهی به اطراف خانه خاطرات شب پیش زنده شد.نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلندی به خودم سلام کردم،اما امین پیشم نبود.توی آشپزخانه،دست شویی و حمام رو دنبالش گشتم،اما ازش خبری نبود،به صورتم آبی زدم و به امید اینکه برای خرید بیرون رفته سر و وضعم رو مراتب کردم.شاید نیم ساعت منتظر شدم تا بالاخره آمد.

شیر و نون خریده بود و با دیدنم سلام بلندی کرد و گفت:

_سحر خیز هم که هستی.

_ساعت چنده؟...تو کجا بودی؟

_زیر سایه جنابعالی.بعد با اشاره به نون و پنیر و شیر توی دستش گفت:دنبال اینا.

_از خواب که بیدار شدم ترسیدم،خوب میذاشتی وقتی بیدار میشودم میرفتی،یا لااقل بیدارم میکردی.پیشونیام رو بوسید و گفت:

_اگه میدونستی که چقدر ناز و قشنگ خوابیده بودی دیگه این حرفو نمیزدی،خانم خوشگل من.

دیگه حرفی نزدم،نه اون روز و نه روزهای دیگری که از اینکه امین کجا میره و میاد غافل بودم.

روزهای دیگر هم همین برنامه بود.غیبتهای امین گاهی یک ساعت دو ساعت طول میکشید و بعد هم با نون داغ وارد خونه میشد و هزار تا قربون صدقه،ولی من بچه بودم و فکر میکردم خرید یه نون اونقدر طول میکشه یا شایدم عشق و علاقه زیاد چشم عقلم را کور کرده بود و دلم رو به نون داغی که هر صبح روی میز صبحانه بود خوش میکردم.چه دل خوشی داشتم عمه،نه؟

عمه همانطور که نه صبر و حوصله به حرفام گوش میداد آروم دستم رو نوازش داد و گفت:چرا نباید میداشتی؟مگه همه عروسها روزهای اول زندگیشون دلشون رو به مرد خونه شون خوش نمیکنن؟

چرا خوش میکنن.ولی من اشتباه کردم.

_دوباره شروع شد.سرزنش و گله و شکایت.بگیر راحت بخواب و به فردا امیدوار باش.مطمئن باش یکی اون بالا هست که به فکرته.

 

 

 

 

 

.

قسمت اول رمان دوست دارم نگام کنی

 

مرجان من دوستت دارم.چرا به خاطر یک اشتباه همه چی رو خراب کردی؟

جمله امین بارها و بارها برام تداعی شد.جملهای که شاید از بیانش ماهها گذشته اما لحن صدایش یادم نمیره.من همه چیز را خراب کردم؟من یا اون؟من زندگیمون رو تباه کردم یا خودش؟چرا این مردها اشتباهات بزرگ خودشون رو نمیبینند و همیشه تقصیرها رو گردن ما میندازند!چرا اون خودش رو با همه نقصهایش ندید ولی من رو به خاطر اینکه فقط خودم رو از زندگی سیاهش نجات دادم مرتکب خطا میدونه!

لباسم رو روی تخت انداخته بودم و جلوی چمدان غمبرک زده بودم.مامان هر از گاهی برایم وسایل مورد نیاز را میآورد و سفارش میکرد که چیزی یادم نره.دوباره چشمانش رنگ غم گرفته،درست مثل اون روزهایی که میخواستم تنهاش بذارم،درست مثل رو خواستگاری،روز خرید جهیزیه،روز عروسی و درست مثل حالا،دوباره دارم از اونها جدا میشم ولیای کاش این دفعه ناکام نشم.

_مرجان مادر،چرا انقدر فس فس میکنی،یه ساک بستن که انقدر وقت نمیگیره.

صدای مامان منو به خودم میاره،با تکان سر بهش فهموندم که الان کارم تموم میشه.بعد از اینکه بی حوصله لباسها رو توی چمدان جا دادم به پدر و مادر و بهرام پیوستم.مامان و بابا آروم مشغول حرف زدن بودند که با ورودم ساکت شدن،میدونستم راجع به چی حرف میزنند.اما بهرام،مثل همیشه مشغول صحبت با تلفن بود،کنارش نشستم،کمی معذب شد و حرفش را خلاصه کرد و گوشی را گذاشت.با در آوردن شکلک بی مزهای گفت:خانم خانوما فردا مسافری.خیلی دلم گرفته بود،بغض شدیدی توی گلوم گیر کرده بود.آروم گفتم:با اجازه تون.

_اگه دست من بود که اجازه بی اجازه،چه کنم که واسه من تره هم خرد نمیکنند وای به حال اجازه خواستن.

بابا که انگار از دست همه زمونه،دلش پر بود گفت:نه که آقا بهرام،تو خودت به اظهار نظر دیگران توجه داری و واسه حرف دیگران ارزش قألی؟

بهرام یه جوری میخواست قضیه را فیصله بده،خندید و گفت:ما که گردنمون از مو هم باریکتره،بابا جون.

بابا کنارم نشست،نفس عمیقی کشید و گفت:دختر جان،دوست دارم حسابی هوای خودتو داشته باشی،حالا که درس رو شروع کردی سفت و سخت بچسب بهش.سریع تکان دادم و از جام بلند شدم و به مامان در آشپزخانه پیوستم.

شام آن شب را در اوج سکوت خوردیم.باید میرفتم،باید میرفتم تا بتوانم گذشتهام را فراموش کنم،اصلا میشه فراموش کرد؟نمیدونم،هزار تا سوال بی جواب توی سرمه،هزار تا.

***

هنوز خوابم نبرده بود که مامان با چند ضربه به در اتاق وارد شد و پرسید:خوابی؟

_نه،خوابم نمیبره،یه کم دلشوره دارم.

_دلشوره برای چی؟خوب البته منم یه کم نگرانم ولی مرجان باید خدا رو شکر کنی که توی تهران تنها نیستی،از وقتی قرار شد بری پیش عمه پری خیالم راحت شد.اون پیرزن تنها،هم میتونه مادر خوبی برات باشه،هم تو میتونی کمکش کنی،تازه از دست خوابگاه و بی خانمانی هم راحت میشی،پس به دلت بد راه نده و بگیر بخواب.

توی چهرهام دقیق شد و با لبخند معصومانهای گفت:این قدر هم به این پسره فکر نکن،دیگه وقتشه عاقلانه فکر کنی،باشه مادر جان!

فقط سرم را تکان دادم.به مادر قول دادم که بهش فکر نکنم،ولی مگه میشه فکر نکرد؟مگه میشه به دو سال زندگی مشترک با مردی که فکر میکردی معلق به اونی و متعلق به توست فکر نکرد؟مامان در رو کوبید و رفت ،منم بلند گفتم:سعی میکنم،سعی میکنم به امین فکر نکنم،به زندگی تباه شده ام،به مهر تلاقی که توی پیشانیام خورده،به هیچ چیز فکر نمیکنم،البته فقط سعی میکنم.

 

صبح زود در حالی که پشت سرم مامان و بهرام و مهسا را میدیدم،براشون دست تکون دادم.بابا منو تا تهران رسوند.دوباره آب بغض لعنتی توی گلویم خونه کرده بود.با شوخیهای بابا کمی آروم تر شدم،البته کمی چون تا آمدم بخندم وقت خداحافظی بابا رسیده بود.با اینکه عمه پری زنی دوست داشتنی و مهربان بود اما مگه میتونست ذرهای از مهر و محبت مامان و بابا رو برام به ارمغان بیاره،نمیدونم شاید هم بعدها موفق میشد و میتونست مثل یه مادر مهربون برام مادری کنه.چهره خوبی داشت،عمه با اینکه با ما زیاد رفت و آمد نداشت قضیه جدایی من را میدونست،میدونستم همه چی رو میدونه اما به روی خودش نمیاره،دوست داشتم همه زندگیم را براش تعریف کنم،دوست داشتم عمه بدون که پشت این چهره آروم یه دنیای شیشهای ترک خورده است،دوست داشتم بهش بگم اگه من به عنوان دانشجویی از اصفهان به تهران آمدم تا درس بخونم،اما این درس خندان فقط یه بهانه س ،بهانهای برای فرار از وقعیات زندگی شومم،برای فرار از خودم،از شهرم،از...

دوست داشتم همه چی رو بگم اما فقط به عمه،اما شاید عمه هم عمه مثل خیلی از کسانی که این قضیه رو شنیدن،به من بگه:خوب هر قد بد بوده تو چرا نساختی!یه زن باید سازش کنه،زن وقتی با لباس عروسی رفت خونه شوهر باید با کفن برگرده،مگر اون چقدر غیر قابل تحمل بود که ازش جدا شدی؟آره،این حرفها رو خیلی شنیدم،خیلیها گفتن من نباید ازش جدا میشدم،اما من چی؟سهم یک زن از زندگی زناشویی فقط سازشه؟نه.حتما عمه خوب درک میکنه،اون زن با شعوریه.توی افکارم غرق بودم که با هیجان خاصی کنارم نشست و دوباره صورتم را بوسید و گفت:

_خوب خانم خوشگله،بالاخره اومدی و منو از تنهایی در آوردی.چند روزی هست که منتظرتم.حالت چطور؟

_خیلی ممنون،خوبم،راستش منم خیلی مشتاق بودم شما رو ببینم،میدونید چند ساله همدیگرو ندیدیم؟توی عروسیم هم شرکت نکردید.بابا میگفت خیلی دوست داشتید بیائید اما نتونستید،چرا؟

_آره عزیزم،خیلی دوست داشتم بیام ولی این پیری دردسر داره!هر وقت برای یه کاری نقشه میکشم نمیتونم عملیش کنم،موقع عروسی تو هم اکر من بیچاره کشید به بیمارستان،فشارم بالا بود و بستری شد.با صدای گرفتهای گفتم:

_البته شادی عروسی من هم دوام چندانی نداشت.

توی چشمانش اشک جمع شد و گفت:اینقدر الکی غصه نخور،زندگی بالا و پایین زیاد داره،راجع به اون پسره قدر نشناس زیاد شنیدم ولی دوست دارم از زبان خودت بشنوم،هرچند به پدر و مادرت قول دادم راجع به اون چیزی از تو نپرسم.

_منم به اونا همین قولو دادم،قرار شده دیگه اسمشو نعیارم ولی خودم دوست دارم همه چیزو براتون تعریف کنم،با اینکه میدونم تکرار هزار باره این زندگی هیچ فاییدهای نداره!

عمه کمی پایش را مالید و با ناله گفت:بذار من یه چایی بیارم.ازش خواستم بشینه تا خودم این کارو انجام بدم،چای ریختم و جلوش گرفتم.خندید و گفت:اینقدر شبهای بلند پاییزو کنار هم هستیم که میتونی همه زندگیت رو برام تعریف کنی،روز به روز،لحظه به لحظه،ولی بذار یه چیزی رو از همین اول بهت بگم دوست ندارم صورت به این قشنگی رو با اخمهای درهمت به هم بزنی،یادت باشه که گذشتهها تموم شده،با غصه خوردن هیچ چیز عوض نمیشه،اون سرت فقط باید جای فکرهای قشنگ باشه.

از همون شب اول تمام تلاشم رو کردم که همه فکرهای ناجور و به قول بهرام فکرهای احمقانه رو از سرم بیرون کنم.موفق نمیشدم.مگر میشه؟مگر میشه از آدم بخوان یه سد بین گذشته و آیندهاش بکشه،یک آدم با توجه به تمام تفکراتش زندگی میکنه!

کلاسهای درس شروع شد،روزهای تکراری از پس همدیگر میآمدند و میرفتند،گاهی از پدر و مادر و مهسا و بهرام خبری میگرفتم.البته دور بودن از خونه خیلی سخت بود ولی من به این دوری عادت داشتم،خیر سرم من دختر مجردی نبودام که تازه از پدر و مادرش جدا شده باشد.

در کنار عمه ،یک دوست جدید پیدا کردم،دختری شیرین زبان و شیطون به اسم یاسمن.وقتی ازم پرسید ازدواج کردی تعلل کردم.اما واقعیت را گفتم:آره،اما در یک چشم به هم زدن زندگی مشترکم به پایان رسید.تجربه تلخی بود اما تجربه بود،تجربه است دیگه ارزشمند و گرانبها.

وقتی اینجوری حرف میزدم تعجب کرد،با دهان باز نگام میکرد.فکر میکرد دارم شوخی میکنم.با خنده گفت:مثل اینکه تب داری!تجربه یعنی چی؟دارم از ازدواجت میپرسم.

_منم جواب تو رو دادم.نکنه بهم نمیاد ازدواج کرده باشم.

_چرا بهت میاد،ولی نفهمیدم...

وسط حرفش پریدم و گفتم:من از همسرم جدا شدم،شاید باورش برات یه کم سخت باشه چون برای خودم هم همینطوره،ولی به قول قدیمیها قسمت این بود.

چهرهاش کمی در هم رفت و گفت:ولی تو واقعا خیلی جوونی،اون مردی که حاضر شده از تو جدا بشه خیلی دیونه بوده،تو خیلی حیفی...

توی دلم گفتم:آره خیلی حیفم،ولی اون هم حیف بود،حیف بود که اسیر این بلائ بزرگ شد.

یاسمن دست بردار نبود.دوباره پرسید:چرا ازش جدا شودی؟

_نمیدونم.

با هیجان و بی توجه به من گفت:واقعا دیوونه بوده.

حالم خوب نبود،هر کس دیگری هم جای من بود این حال رو داشت.دیوونه نه،مریض بود.کاش دیوونه بود،خدایا...

_ناراحت شدی؟من رو ببخش ناراحتت کردم.

_نه ناراحت نیستم،حالا تو از خودت بگو،حتما مجردی!

_نه،اتفاقا من دقیقا دو ماهه که عقد کردم با یه پسر دیوونه،میدونی چرا؟چون حاضر شده با من زندگی کنه!

_مگه تو چته؟

_نفهمیدی؟من به اندازه هفت تا آدم زنده حرف میزنم،میخورم و پول خرج میکنم.به نظر تو یه هم چین مردی که حاضر به ازدواج با منه دیوونه نیست؟

خندیدم و گفتم:خیلی هم خوش شانسه،تو اینقدر شور و نشاط داری که حتی اگر این طور هم باشی باید با افتخار کنارت زندگی کنه.بلند خندید و گفت:

_مرسی،اینارو به آرش میگم.

روزهایی که کلاس داشتم بعد از آشنائی با یاسمن بهتر میگذشت.اما وای به روزهای که خونه بودم و عمه کنارم نبود،هر از گاهی عمه منو تنها مگزاشت،البته تمام تلاشش این بود که من توی خونه تنها نباشم اما به خاطر شرکت در جلسات قرآن و دعا منو تنها میگذاشت و من این ساعات رو در حیاط خونه عمه که پر از دار و درخت بود سپری میکردم.دوباره تنها شدم و هوس کردم کمی قدم بزنم.لباس پوشیدم و دم در با عمه مواجه شدم.با دیدنم گفت:به سلامتی کجا؟

_یه دور میزنم و میام.میخوام با محل زندگیم آشنا بشم.

_گم نمیشی؟

خندیدم و گفتم:دستتون درد نکنه،ناسلامتی سواد دارم.

_مواظب خودت باش.

 

بارون نم نم میبارید،هوای متبوعی بود و منو برد به دو سال پیش.زمانی که برای اولین بار امین رو دیدم.اون روز هم به قسط خرید از خونه بیرون آمدم که آقای مقدم جلوی پام پارک کرد.با آقای مقدم احوال پرسی کردم و در حین گفتگو با مقدم،امین رو دیدم که توی ماشین آقای مقدم نشسته،ناخوداگاه به او هم سلام دادم،لبخندی زد و سرش رو تکون داد.به خواست آقای مقدم پدرم رو صدا کردم و خودم به راهم ادامه دادم.سر خیابون منتظر ماشین بودم که با صدای بوق برگشتم و دوباره مقدم را دیدم.با اشاره سر ازم خواست سوار شم و منم با اشاره ازش تشکر کردم که گفت:دخترم بیا سوار شو میرسونمت.

_مگر شما با پدر کار نداشتید؟

_چرا یه پیغام از سناعی داشتم بهش رسوندم،حالا بیا تو رو هم به مقصدت برسونم.

_نه ممنون.من راه دوری نمیرم.یه خرید کوچیک دارم.

باز هم تعارف کرد.حتی امین هم یک بار سرش رو خم کرد و گفت:خوب بفرمایید شما رو میرسونن.

باز هم امتناع کردم و ازشان خداحافظی کردم.کاش اصلا اون روز از خونه بیرون نمیآمدم،یادمه روزهایی که از زندگی با امین و از کاراش خسته میشدم به آقای مقدم هم ناسزا میگفتم که آخه آقای مقدم عزیز،این آقای محترم رو چرا با خودت آوردی دم منزل ما که منو گرفتار کنه و خودش اسیر بشه...

کم کم داشتم خیس میشدم که هوس برگشتن،به سرم زد،راه برگشت رو پیش گرفتم و به خانه رسیدم،داشتم دنبال کلید میگشتم که ماشینی دم در خونه عمه پارک کرد و آقای جوانی پیاده شد.کلید را توی در چرخوندم که دیدم این آقا به سمت من قدم برداشت.داخل حیاط شدم،نمیدونم چرا از همه چیز میترسیدم حتی از آدم ها...البته خود طرف هم از دیدن من متعجب بود،نزدیکم شد و گفت:ببخشید پری خانم هستند؟

با تعجب گفتم :کی؟

_پری خانم.

_آها،بله بله.

_میشه صداشون کنید؟

با عجله وارد خونه شدم و عمه را صدا کردم.اما خبری ازش نبود حتی توی حمام رو هم گشتم،اما نبود،توی حیاط چرخی زدم و چند بار عمه رو صدا کردم اما مثل اینکه رفته بود بیرون.در رو باز کردم،اون آقا کنار ماشینش پشت به در ایستاده بود.منتظر موندم تا متوجه حضورم بشه.شاید چند ثانیهای گذشت اما نچرخید.صداش کردم:

_آقای محترم.

_بله؟

_منزل نیستند.

خواستم در رو ببندم که این سوال از ذهنم گذشت:این کی بود؟هم زمان در را که باز کردم اون هم نزدیک در شد با هم گفتیم:

ببخشید.

خندید و گفت:امرتون.

_بگم کی باهاشون کار داشت؟

_هومن،حالا من میتونم یه سوال از شما بپرسم؟

با کنجکاوی نگاش کردم و سر تکون دادم.

_شما کی هستید؟

_بنده...(دوست نداشتم کسی چیزی از من بدونه،برای فرار از سوالات دیگران به غربت پناه آورده بودم اما مجبور بودم جواب بدم)نوه برادر پری خانم.

_از دیدنتون خوشحال شدم.اینو گفت و سوار ماشینش شد و با سرعت سرسام آوری رفت.

در رو بستم.دیگه کاملا خیس شده بودم.دقایقی گذشت که صدای چرخش کلید رو توی قفل شنیدم.عمه خانم وارد شد و به محض دیدن من محکم دستش رو به صورتش کوبید و با صدای بلند گفت:تو خجالت نمیکشی دختر،پاشو،پاشو برو تو،مریض میشی.

با دیدن چهره عصبانی آاش خنده بلندی کردم و گفتم:باشه،حالا چرا انقدر عصبی شدید؟

_اگه مریض شدی کی جواب پدر و مادرت رو میده؟

_خودم.

_پاشو دیگه دختره لوس.فکر کرده بچه سه ساله است.

_یه آقائی با شما کار داشت.

_کی؟

_همین چند دقیقه پیش،گفت هومنه.

_آهان هومن،دیدی دوباره یادم رفت،این پسر یادش نمیره وقت دکتر منو ولی خود خرفتم همیشه یادم میره.

وقتی وارد خانه شدیم دوباره گفت:هومن پسر همسایمونه و با همه شیطنت هاش مامانش مجبورش میکنه که منو تا مطب دکتر برسونه،اینقدر که ناهید خانم به فکر منه خودم به فکر خودم نیستم.

_اومده بود شما رو ببره دکتر؟

_آره مادر،خدا خیرش بده.

_ایندفعه که اومد بهش بگید دیگه نیاد.چون خودم شما رو میرسونم.

_حالا که این پسره یه کار خیر میکنه،اونم بهش بگم دیگه نکنه!

_خوب بهش بگید این کار خیرو در حق یکی دیگه بکنه،من که این همه زحمت برای شما دارم حداقل یه قدم کوچیک براتون بردارم.

لباسهای خیسم رو در آوردم و گفتم:در ضمن عمه،من دوست ندارم کسی از من چیزی بدونه،منظورم اینه که اگه کسی از من چیزی پرسید بگید دانشجوی تهرانم و از اصفهان آمدم،همین.

عمه دلگیر شد و گفت:خوب معلومه همینو میگم.

_عمه پری ببخشید.منظورم اینه که کسی از زندگی خصوصی من چیزی ندونه.

بوسیدم و گفت:کلک،حتی من هم از زندگی خصوصی تو چیزی نمیدونم.

_امشب براتون تعریف میکنم.

بعد از غذا کنارم نشست و گفت:خوب شروع کن.بگو بینم چی شد که شما دو تا دل و دین به هم باختین؟

_دل و دین؟نمیدونم،اصلا نمیدونم ما دو تا واقعا عاشق شدیم و ازدواج کردیم یا نه،مثل خیلیهای دیگه احساس کردیم باید یک زندگی رو شروع کنیم،حالا فرقی نمیکنه با چه ایده ای،هنوزم باورم نمیشه.امین ظاهر خوبی داشت،باطنش هم بد نبود اما خودش همه چیز رو خراب کرد.یک روز تابستانی که برای کلاس زبان از خانه اومدم بیرون دیدمش،منو صدا زد،از دیدنش توی محله مون تعجب کردم اما خیلی زود هدفش رو فهمیدم،دلهره عجیبی داشتم،الان میفهمم که حق داشتم.مودبانه به من سلام کرد،جوابش را دادم،پرسیدم:امرتون چیه؟

خیلی راحت و خونسرد جواب داد:من اومدم شما رو ببینم.

_خوب دیدید،امرتون!

_اجازه میدی من شما رو برسونم؟

_نه اصلا.

نشنیده گرفت و به سرعت به عقب برگشت و با ماشین حرکت کرد و نزدیکم شد.گفت:خواهش میکنم سوار شید.

بی اراده بودم.خامی کردم،من دختری نبودام که حتی با مرد غریبه هم کلام شم چه برسه به اینکه سوار ماشینش بشم،اما سوار شدم.آرامش عجیبی بهم دست دادا.با مهربونی نگام کرد و گفت:ممنون که سوار شودی.

_میشه بفرمایید چی میخواهید بگید؟

لخندید و گفت:آره،ولی قبلش ازشما عذر خواهی میکنم که انقدر رک حرف میزنم،من آدم رک و راستی هستم.بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:میتونم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم؟

 

با شنیدن حرفاش تمام بدنم داغ شد،به سرعت از ماشین پیاده شدم،صدام کرد،با اسم کوچیک،انگار که ده ساله که منو مسیهنسه.آدم عجیبی بود و البته خیلی رک و راست،اما اینها برای دوام یک زندگی کافی نبود.به سرعت خودم رو به خونه رسوندم،همون شب اتفاق افتاده رو برای مهسا تعریف کردم،مهسا سرزنشم کرد و گفت:تو نباید سوار ماشینش میشدی،به خاطر جسارت تو بوده که اون هم جسارت به خرج داده،تو خیلی کار بچه گانهای کردی.گاهی وقتها با خودم خودم میگم مهسا راست میگفت،من خیلی بچهگانه رفتار کردم،نه تو آن مورد،بلکه در لحظه لحظه زندگیم با امین بچگانه رفتار کردم.درست یک هفته از اون روز گذشت که از مهسا شنیدم که امین با وستت آقای مقدم منو از پدر خواستگاری کرده.خودش بهم گفته بود که بی صبر و حوصله است اما فکر نمیکردم اینقدر عجول باشه،البته اون برای به هم ریختن زندگی عجول بود و همه زندگیم و همه امیدها و آرزوهام رو در عرض چند وقت فرو ریخت.

نمیدونستم در مقابل بهرام،پدرم،مادرم و مهسا و شوهرش که از همه چیز باخبر بودند چه جوابی بدم اما باز هم نخواسته با آمدنشان موافقت کردم،امین با پدر و مادر و برادر بزرگش رامین،به خانه ما آمدند.از خانوادهاش هم خوشم آمد،پدر و مادرش از همان لحظه اول که منو دیدند شروع کردند به تعریف و تمجید و مرتب یاد آوری میکردند که امین از لحاظ مالی کاملا مستقله،هیچ مشکلی از لحاظ مالی نداره.خانه داره،ماشین داره،موبایل داره...نمیدونم چرا برای اونها این مایل آنقدر مهم بود اما برای من این چیزا مهم نبود،وقتی قرار شد تنهایی صحبت کنیم خیلی آروم بودم البته یه کم خوشحال یه کم ذوق زده...

میدونستم همه حرفش رو خواهد زد و خیلی هم رک و راست حرف میزنه،رو به روم نشست و قبل از اینکه فرصت بده به سر و لباسش نگاه کنم گفت:شما اینقدرها که به نظر میآمد از من متنفر نبودید.با تعجب پرسیدم:کی اینطور به نظر میآمد؟

_وقتی از پیشنهاد ازدواج من اینقدر وحشت کردید.

با صدای بلند خندیدم.مطمئن بودم اگر مهسا صدای خندهام را بشنوه،هزار تا فحش و ناسزا بارم میکنه.

امین هم از صدای خندهام سر ذوق اومد و گفت:به چی میخندی؟

_به شما؟

_چرا؟

_آخه شما فکر کردید که من وحشت کردم.اسم اون عکس العمل دخترانه بود نه وحشت.من واقعا فکر نمیکردم شما اینقدر جسورنه و بی پرده حرف دلتون رو بزنید.

سرش رو کمی نزدیکم آورد و گفت:میزنم،خیلی هم جسورانه،منو دوست داری؟

آروم تر ادامه داد:تو با من ازدواج میکنی؟

با یه پلک زدن جواب سوالش را دادم.دوستش داشتم.نمیتونستم بهش دروغ بگم،نمیتونستم براش ناز کنم،تا آن موقع با هیچ مرد غریبهای اینقدر راحت نبودام،همان شب بعد از رفتنشان تمام مکنونات قلبیام رو برای مهسا گفتم.

خمیازهای کشیدم و عمه هم تکانی خورد و گفت:مثل اینکه خوابت گرفته.

_نه زیاد،ولی شما خیلی خسته اید،بهتره استراحت کنید.زندگی کسالت بار من جذابیت زیادی نداره.

 

 

 

 

.

توجه .....توجه ....توجه....

سلام دوستای گلم 

امیدوارم که حالتون خوب باشه 

راستش یه رمانی خوندم خیلی قشنگ بود 

گفتم براتون بزارمش 

دو تا قسمت میزارم اگه قشنگ بود و خوشتون اومد ادامه ش میدم 

مرسی

 

نام رمان:دوست دارم نگام کنی

 

نازنین

خوابتو دیدم نازنین بازم دلم هواتو کرد یادم اومد نیستی پیشم دوباره اشکو آه سرد

بخت سیاهم یادم اومد یادم اومد که بی کسم گریه کنم یا نکنم فرقی نمیکنه واسم

دلم گرفته نازنین کاشکی پیشم بودی هنوز دیگه سیاه نمیپوشم شاید که برگردی یه روز

امید برگشتنه تو شاید یه جور توهمه اما خدا میدونه که تو این دلم پر از غمه

صدامو میشنوی گلم ببین دلم تنگه برات یادت میاد میگفتی که صدام یه آهنگه برات

حالا فقط از عشقه تو این اشکو آهه یادگار رفتنه تو موندنه من این شده رسم روزگار

همیشه این ساعته روز جلو چشای من بودی برا چی پر زدی آخه تو آسمونا چی دیدی

تو آسمون چی بود که تو رفتی و آتیشم زدی تو دفتر خاطره هام رفتی و خاطره شدی

خوابتو دیدم نازنین بازم دلم هواتو کرد یادم اومد نیستی پیشم دوباره اشکو آه سرد

دلم گرفته نازنین کاشکی پیشم بودی هنوز

دلم گرفته نازنین کاشکی پیشم بودی هنوز

دیگه سیاه نمیپوشم شاید که برگردی یه روز , خوابتو

 

 

دیدم نازنین

باز هم قصه ی من ،قصه ی کم حوصله هاست

باز هم قصه ی، من قصه ی کم حوصله هاست
درددل می کنم این بار که وقت گله هاست

جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست

این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست

تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست

بعضی از ادم ها ترجمه شده اند...

 

 

آدمهایى هستند در زندگیتان؛ 
نمی گویم خوبند یا بد..
افکار، 
حرف زدن، 
رفتار،
محبت داشتنشان 
و هر جزئى از وجودشان امضادار است…
یادت نمی رود 
“هستن هایشان را..”
بس که حضورشان پر رنگ است.
ردپا حک می کنند،اینها روى دل و جانت…
بس که بلدند “باشند”…
این آدمها را، باید قدر بدانى…
وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى 
بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است. . .
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند
بعضی از آدم ها فتو کپی آدم های
بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند
بعضی از آدم ها را چند بار باید بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم
و بعضی از آدم ها را باید نخوانده کنار گذاشت
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها جریمه…

معلم و دانش آموز

 

داستانی بسیار زیبا

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

 

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

 

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

 

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

 

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

 

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

 

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

عشق یعنی چه؟؟؟

 

 

مي گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...

 

او رفت و تنها ماند ....

 

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...

 

از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....

 

گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!

 

 

گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالي خوش...

 

گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....

 

گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....

 

گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از

 

عشقهاي زود....

 

گفت: عشق دروغي بيش نيست....

 

 

 

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........

 

گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي....

 

گفتم:عشق درد است ...

 

گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...

 

گفتم: عشق تضاد است....

 

گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است....

 

گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است....

 

گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه.....

 

 

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...

 

گفتم عشق راز است ....

 

راز بين من و توست و بر ملا نمي شود ....

 

هيچ وقت پايان نمي يابد . مگر به مرگ.....

 

آهي سردي کشيد....

 

ديگه هيچي نگفت....

 

سرشو انداخت پائين و آروم از پيشم رفت....

چهار برادر

 

چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از میهمانی شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی برای مادر پیرشان که دور از آنها در شهر دیگری زندگی می کرد، صحبت میکردند.

 

اولی گفت : من خانه بزرگی برای مادرم ساختم.

 

دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.

 

سومی گفت : من ماشین مرسدس با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

 

چهارمی گفت : همه تون میدونید که مادر چه قدر خواندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگر هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشمهاش خوب نمیبینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صدهزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.

 

برادران دیگر تحت تاثیر سخنان برادر چهارم قرار گرفتند...

 

پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت:

 

میلتون(اولی) عزیز، خانه ای که برایم ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خانه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.

مایک (دومی) عزیز، تو برای من یک سینمای گرانقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو دارد. ولی من همه دوستانمو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از آن استفاده نمیکنم، ولی از این کارت ممنون هستم.

ماروین (سومی) عزیز، من خیلی پیرم که به سفر بروم. پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. خیلی تند میره اما فکرت خوب بود ممنون هستم.

ملوین (چهارمی) عزیزترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت و با هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ی خیلی خوشمزه ای بود! و من هیچ وقت مزه آن را فراموش نخواهم کرد.!

 

تولدم مبارک

بچه ها این پست مخصوص تولدمه که امروزه رمز داره 

هر کی خواست بهم بگه رمز رو توی وبلاگش میفرستم 

 

مرسی 

 

ادامه نوشته