مرجان من دوستت دارم.چرا به خاطر یک اشتباه همه چی رو خراب کردی؟
جمله امین بارها و بارها برام تداعی شد.جملهای که شاید از بیانش ماهها گذشته اما لحن صدایش یادم نمیره.من همه چیز را خراب کردم؟من یا اون؟من زندگیمون رو تباه کردم یا خودش؟چرا این مردها اشتباهات بزرگ خودشون رو نمیبینند و همیشه تقصیرها رو گردن ما میندازند!چرا اون خودش رو با همه نقصهایش ندید ولی من رو به خاطر اینکه فقط خودم رو از زندگی سیاهش نجات دادم مرتکب خطا میدونه!
لباسم رو روی تخت انداخته بودم و جلوی چمدان غمبرک زده بودم.مامان هر از گاهی برایم وسایل مورد نیاز را میآورد و سفارش میکرد که چیزی یادم نره.دوباره چشمانش رنگ غم گرفته،درست مثل اون روزهایی که میخواستم تنهاش بذارم،درست مثل رو خواستگاری،روز خرید جهیزیه،روز عروسی و درست مثل حالا،دوباره دارم از اونها جدا میشم ولیای کاش این دفعه ناکام نشم.
_مرجان مادر،چرا انقدر فس فس میکنی،یه ساک بستن که انقدر وقت نمیگیره.
صدای مامان منو به خودم میاره،با تکان سر بهش فهموندم که الان کارم تموم میشه.بعد از اینکه بی حوصله لباسها رو توی چمدان جا دادم به پدر و مادر و بهرام پیوستم.مامان و بابا آروم مشغول حرف زدن بودند که با ورودم ساکت شدن،میدونستم راجع به چی حرف میزنند.اما بهرام،مثل همیشه مشغول صحبت با تلفن بود،کنارش نشستم،کمی معذب شد و حرفش را خلاصه کرد و گوشی را گذاشت.با در آوردن شکلک بی مزهای گفت:خانم خانوما فردا مسافری.خیلی دلم گرفته بود،بغض شدیدی توی گلوم گیر کرده بود.آروم گفتم:با اجازه تون.
_اگه دست من بود که اجازه بی اجازه،چه کنم که واسه من تره هم خرد نمیکنند وای به حال اجازه خواستن.
بابا که انگار از دست همه زمونه،دلش پر بود گفت:نه که آقا بهرام،تو خودت به اظهار نظر دیگران توجه داری و واسه حرف دیگران ارزش قألی؟
بهرام یه جوری میخواست قضیه را فیصله بده،خندید و گفت:ما که گردنمون از مو هم باریکتره،بابا جون.
بابا کنارم نشست،نفس عمیقی کشید و گفت:دختر جان،دوست دارم حسابی هوای خودتو داشته باشی،حالا که درس رو شروع کردی سفت و سخت بچسب بهش.سریع تکان دادم و از جام بلند شدم و به مامان در آشپزخانه پیوستم.
شام آن شب را در اوج سکوت خوردیم.باید میرفتم،باید میرفتم تا بتوانم گذشتهام را فراموش کنم،اصلا میشه فراموش کرد؟نمیدونم،هزار تا سوال بی جواب توی سرمه،هزار تا.
***
هنوز خوابم نبرده بود که مامان با چند ضربه به در اتاق وارد شد و پرسید:خوابی؟
_نه،خوابم نمیبره،یه کم دلشوره دارم.
_دلشوره برای چی؟خوب البته منم یه کم نگرانم ولی مرجان باید خدا رو شکر کنی که توی تهران تنها نیستی،از وقتی قرار شد بری پیش عمه پری خیالم راحت شد.اون پیرزن تنها،هم میتونه مادر خوبی برات باشه،هم تو میتونی کمکش کنی،تازه از دست خوابگاه و بی خانمانی هم راحت میشی،پس به دلت بد راه نده و بگیر بخواب.
توی چهرهام دقیق شد و با لبخند معصومانهای گفت:این قدر هم به این پسره فکر نکن،دیگه وقتشه عاقلانه فکر کنی،باشه مادر جان!
فقط سرم را تکان دادم.به مادر قول دادم که بهش فکر نکنم،ولی مگه میشه فکر نکرد؟مگه میشه به دو سال زندگی مشترک با مردی که فکر میکردی معلق به اونی و متعلق به توست فکر نکرد؟مامان در رو کوبید و رفت ،منم بلند گفتم:سعی میکنم،سعی میکنم به امین فکر نکنم،به زندگی تباه شده ام،به مهر تلاقی که توی پیشانیام خورده،به هیچ چیز فکر نمیکنم،البته فقط سعی میکنم.
صبح زود در حالی که پشت سرم مامان و بهرام و مهسا را میدیدم،براشون دست تکون دادم.بابا منو تا تهران رسوند.دوباره آب بغض لعنتی توی گلویم خونه کرده بود.با شوخیهای بابا کمی آروم تر شدم،البته کمی چون تا آمدم بخندم وقت خداحافظی بابا رسیده بود.با اینکه عمه پری زنی دوست داشتنی و مهربان بود اما مگه میتونست ذرهای از مهر و محبت مامان و بابا رو برام به ارمغان بیاره،نمیدونم شاید هم بعدها موفق میشد و میتونست مثل یه مادر مهربون برام مادری کنه.چهره خوبی داشت،عمه با اینکه با ما زیاد رفت و آمد نداشت قضیه جدایی من را میدونست،میدونستم همه چی رو میدونه اما به روی خودش نمیاره،دوست داشتم همه زندگیم را براش تعریف کنم،دوست داشتم عمه بدون که پشت این چهره آروم یه دنیای شیشهای ترک خورده است،دوست داشتم بهش بگم اگه من به عنوان دانشجویی از اصفهان به تهران آمدم تا درس بخونم،اما این درس خندان فقط یه بهانه س ،بهانهای برای فرار از وقعیات زندگی شومم،برای فرار از خودم،از شهرم،از...
دوست داشتم همه چی رو بگم اما فقط به عمه،اما شاید عمه هم عمه مثل خیلی از کسانی که این قضیه رو شنیدن،به من بگه:خوب هر قد بد بوده تو چرا نساختی!یه زن باید سازش کنه،زن وقتی با لباس عروسی رفت خونه شوهر باید با کفن برگرده،مگر اون چقدر غیر قابل تحمل بود که ازش جدا شدی؟آره،این حرفها رو خیلی شنیدم،خیلیها گفتن من نباید ازش جدا میشدم،اما من چی؟سهم یک زن از زندگی زناشویی فقط سازشه؟نه.حتما عمه خوب درک میکنه،اون زن با شعوریه.توی افکارم غرق بودم که با هیجان خاصی کنارم نشست و دوباره صورتم را بوسید و گفت:
_خوب خانم خوشگله،بالاخره اومدی و منو از تنهایی در آوردی.چند روزی هست که منتظرتم.حالت چطور؟
_خیلی ممنون،خوبم،راستش منم خیلی مشتاق بودم شما رو ببینم،میدونید چند ساله همدیگرو ندیدیم؟توی عروسیم هم شرکت نکردید.بابا میگفت خیلی دوست داشتید بیائید اما نتونستید،چرا؟
_آره عزیزم،خیلی دوست داشتم بیام ولی این پیری دردسر داره!هر وقت برای یه کاری نقشه میکشم نمیتونم عملیش کنم،موقع عروسی تو هم اکر من بیچاره کشید به بیمارستان،فشارم بالا بود و بستری شد.با صدای گرفتهای گفتم:
_البته شادی عروسی من هم دوام چندانی نداشت.
توی چشمانش اشک جمع شد و گفت:اینقدر الکی غصه نخور،زندگی بالا و پایین زیاد داره،راجع به اون پسره قدر نشناس زیاد شنیدم ولی دوست دارم از زبان خودت بشنوم،هرچند به پدر و مادرت قول دادم راجع به اون چیزی از تو نپرسم.
_منم به اونا همین قولو دادم،قرار شده دیگه اسمشو نعیارم ولی خودم دوست دارم همه چیزو براتون تعریف کنم،با اینکه میدونم تکرار هزار باره این زندگی هیچ فاییدهای نداره!
عمه کمی پایش را مالید و با ناله گفت:بذار من یه چایی بیارم.ازش خواستم بشینه تا خودم این کارو انجام بدم،چای ریختم و جلوش گرفتم.خندید و گفت:اینقدر شبهای بلند پاییزو کنار هم هستیم که میتونی همه زندگیت رو برام تعریف کنی،روز به روز،لحظه به لحظه،ولی بذار یه چیزی رو از همین اول بهت بگم دوست ندارم صورت به این قشنگی رو با اخمهای درهمت به هم بزنی،یادت باشه که گذشتهها تموم شده،با غصه خوردن هیچ چیز عوض نمیشه،اون سرت فقط باید جای فکرهای قشنگ باشه.
از همون شب اول تمام تلاشم رو کردم که همه فکرهای ناجور و به قول بهرام فکرهای احمقانه رو از سرم بیرون کنم.موفق نمیشدم.مگر میشه؟مگر میشه از آدم بخوان یه سد بین گذشته و آیندهاش بکشه،یک آدم با توجه به تمام تفکراتش زندگی میکنه!
کلاسهای درس شروع شد،روزهای تکراری از پس همدیگر میآمدند و میرفتند،گاهی از پدر و مادر و مهسا و بهرام خبری میگرفتم.البته دور بودن از خونه خیلی سخت بود ولی من به این دوری عادت داشتم،خیر سرم من دختر مجردی نبودام که تازه از پدر و مادرش جدا شده باشد.
در کنار عمه ،یک دوست جدید پیدا کردم،دختری شیرین زبان و شیطون به اسم یاسمن.وقتی ازم پرسید ازدواج کردی تعلل کردم.اما واقعیت را گفتم:آره،اما در یک چشم به هم زدن زندگی مشترکم به پایان رسید.تجربه تلخی بود اما تجربه بود،تجربه است دیگه ارزشمند و گرانبها.
وقتی اینجوری حرف میزدم تعجب کرد،با دهان باز نگام میکرد.فکر میکرد دارم شوخی میکنم.با خنده گفت:مثل اینکه تب داری!تجربه یعنی چی؟دارم از ازدواجت میپرسم.
_منم جواب تو رو دادم.نکنه بهم نمیاد ازدواج کرده باشم.
_چرا بهت میاد،ولی نفهمیدم...
وسط حرفش پریدم و گفتم:من از همسرم جدا شدم،شاید باورش برات یه کم سخت باشه چون برای خودم هم همینطوره،ولی به قول قدیمیها قسمت این بود.
چهرهاش کمی در هم رفت و گفت:ولی تو واقعا خیلی جوونی،اون مردی که حاضر شده از تو جدا بشه خیلی دیونه بوده،تو خیلی حیفی...
توی دلم گفتم:آره خیلی حیفم،ولی اون هم حیف بود،حیف بود که اسیر این بلائ بزرگ شد.
یاسمن دست بردار نبود.دوباره پرسید:چرا ازش جدا شودی؟
_نمیدونم.
با هیجان و بی توجه به من گفت:واقعا دیوونه بوده.
حالم خوب نبود،هر کس دیگری هم جای من بود این حال رو داشت.دیوونه نه،مریض بود.کاش دیوونه بود،خدایا...
_ناراحت شدی؟من رو ببخش ناراحتت کردم.
_نه ناراحت نیستم،حالا تو از خودت بگو،حتما مجردی!
_نه،اتفاقا من دقیقا دو ماهه که عقد کردم با یه پسر دیوونه،میدونی چرا؟چون حاضر شده با من زندگی کنه!
_مگه تو چته؟
_نفهمیدی؟من به اندازه هفت تا آدم زنده حرف میزنم،میخورم و پول خرج میکنم.به نظر تو یه هم چین مردی که حاضر به ازدواج با منه دیوونه نیست؟
خندیدم و گفتم:خیلی هم خوش شانسه،تو اینقدر شور و نشاط داری که حتی اگر این طور هم باشی باید با افتخار کنارت زندگی کنه.بلند خندید و گفت:
_مرسی،اینارو به آرش میگم.
روزهایی که کلاس داشتم بعد از آشنائی با یاسمن بهتر میگذشت.اما وای به روزهای که خونه بودم و عمه کنارم نبود،هر از گاهی عمه منو تنها مگزاشت،البته تمام تلاشش این بود که من توی خونه تنها نباشم اما به خاطر شرکت در جلسات قرآن و دعا منو تنها میگذاشت و من این ساعات رو در حیاط خونه عمه که پر از دار و درخت بود سپری میکردم.دوباره تنها شدم و هوس کردم کمی قدم بزنم.لباس پوشیدم و دم در با عمه مواجه شدم.با دیدنم گفت:به سلامتی کجا؟
_یه دور میزنم و میام.میخوام با محل زندگیم آشنا بشم.
_گم نمیشی؟
خندیدم و گفتم:دستتون درد نکنه،ناسلامتی سواد دارم.
_مواظب خودت باش.
بارون نم نم میبارید،هوای متبوعی بود و منو برد به دو سال پیش.زمانی که برای اولین بار امین رو دیدم.اون روز هم به قسط خرید از خونه بیرون آمدم که آقای مقدم جلوی پام پارک کرد.با آقای مقدم احوال پرسی کردم و در حین گفتگو با مقدم،امین رو دیدم که توی ماشین آقای مقدم نشسته،ناخوداگاه به او هم سلام دادم،لبخندی زد و سرش رو تکون داد.به خواست آقای مقدم پدرم رو صدا کردم و خودم به راهم ادامه دادم.سر خیابون منتظر ماشین بودم که با صدای بوق برگشتم و دوباره مقدم را دیدم.با اشاره سر ازم خواست سوار شم و منم با اشاره ازش تشکر کردم که گفت:دخترم بیا سوار شو میرسونمت.
_مگر شما با پدر کار نداشتید؟
_چرا یه پیغام از سناعی داشتم بهش رسوندم،حالا بیا تو رو هم به مقصدت برسونم.
_نه ممنون.من راه دوری نمیرم.یه خرید کوچیک دارم.
باز هم تعارف کرد.حتی امین هم یک بار سرش رو خم کرد و گفت:خوب بفرمایید شما رو میرسونن.
باز هم امتناع کردم و ازشان خداحافظی کردم.کاش اصلا اون روز از خونه بیرون نمیآمدم،یادمه روزهایی که از زندگی با امین و از کاراش خسته میشدم به آقای مقدم هم ناسزا میگفتم که آخه آقای مقدم عزیز،این آقای محترم رو چرا با خودت آوردی دم منزل ما که منو گرفتار کنه و خودش اسیر بشه...
کم کم داشتم خیس میشدم که هوس برگشتن،به سرم زد،راه برگشت رو پیش گرفتم و به خانه رسیدم،داشتم دنبال کلید میگشتم که ماشینی دم در خونه عمه پارک کرد و آقای جوانی پیاده شد.کلید را توی در چرخوندم که دیدم این آقا به سمت من قدم برداشت.داخل حیاط شدم،نمیدونم چرا از همه چیز میترسیدم حتی از آدم ها...البته خود طرف هم از دیدن من متعجب بود،نزدیکم شد و گفت:ببخشید پری خانم هستند؟
با تعجب گفتم :کی؟
_پری خانم.
_آها،بله بله.
_میشه صداشون کنید؟
با عجله وارد خونه شدم و عمه را صدا کردم.اما خبری ازش نبود حتی توی حمام رو هم گشتم،اما نبود،توی حیاط چرخی زدم و چند بار عمه رو صدا کردم اما مثل اینکه رفته بود بیرون.در رو باز کردم،اون آقا کنار ماشینش پشت به در ایستاده بود.منتظر موندم تا متوجه حضورم بشه.شاید چند ثانیهای گذشت اما نچرخید.صداش کردم:
_آقای محترم.
_بله؟
_منزل نیستند.
خواستم در رو ببندم که این سوال از ذهنم گذشت:این کی بود؟هم زمان در را که باز کردم اون هم نزدیک در شد با هم گفتیم:
ببخشید.
خندید و گفت:امرتون.
_بگم کی باهاشون کار داشت؟
_هومن،حالا من میتونم یه سوال از شما بپرسم؟
با کنجکاوی نگاش کردم و سر تکون دادم.
_شما کی هستید؟
_بنده...(دوست نداشتم کسی چیزی از من بدونه،برای فرار از سوالات دیگران به غربت پناه آورده بودم اما مجبور بودم جواب بدم)نوه برادر پری خانم.
_از دیدنتون خوشحال شدم.اینو گفت و سوار ماشینش شد و با سرعت سرسام آوری رفت.
در رو بستم.دیگه کاملا خیس شده بودم.دقایقی گذشت که صدای چرخش کلید رو توی قفل شنیدم.عمه خانم وارد شد و به محض دیدن من محکم دستش رو به صورتش کوبید و با صدای بلند گفت:تو خجالت نمیکشی دختر،پاشو،پاشو برو تو،مریض میشی.
با دیدن چهره عصبانی آاش خنده بلندی کردم و گفتم:باشه،حالا چرا انقدر عصبی شدید؟
_اگه مریض شدی کی جواب پدر و مادرت رو میده؟
_خودم.
_پاشو دیگه دختره لوس.فکر کرده بچه سه ساله است.
_یه آقائی با شما کار داشت.
_کی؟
_همین چند دقیقه پیش،گفت هومنه.
_آهان هومن،دیدی دوباره یادم رفت،این پسر یادش نمیره وقت دکتر منو ولی خود خرفتم همیشه یادم میره.
وقتی وارد خانه شدیم دوباره گفت:هومن پسر همسایمونه و با همه شیطنت هاش مامانش مجبورش میکنه که منو تا مطب دکتر برسونه،اینقدر که ناهید خانم به فکر منه خودم به فکر خودم نیستم.
_اومده بود شما رو ببره دکتر؟
_آره مادر،خدا خیرش بده.
_ایندفعه که اومد بهش بگید دیگه نیاد.چون خودم شما رو میرسونم.
_حالا که این پسره یه کار خیر میکنه،اونم بهش بگم دیگه نکنه!
_خوب بهش بگید این کار خیرو در حق یکی دیگه بکنه،من که این همه زحمت برای شما دارم حداقل یه قدم کوچیک براتون بردارم.
لباسهای خیسم رو در آوردم و گفتم:در ضمن عمه،من دوست ندارم کسی از من چیزی بدونه،منظورم اینه که اگه کسی از من چیزی پرسید بگید دانشجوی تهرانم و از اصفهان آمدم،همین.
عمه دلگیر شد و گفت:خوب معلومه همینو میگم.
_عمه پری ببخشید.منظورم اینه که کسی از زندگی خصوصی من چیزی ندونه.
بوسیدم و گفت:کلک،حتی من هم از زندگی خصوصی تو چیزی نمیدونم.
_امشب براتون تعریف میکنم.
بعد از غذا کنارم نشست و گفت:خوب شروع کن.بگو بینم چی شد که شما دو تا دل و دین به هم باختین؟
_دل و دین؟نمیدونم،اصلا نمیدونم ما دو تا واقعا عاشق شدیم و ازدواج کردیم یا نه،مثل خیلیهای دیگه احساس کردیم باید یک زندگی رو شروع کنیم،حالا فرقی نمیکنه با چه ایده ای،هنوزم باورم نمیشه.امین ظاهر خوبی داشت،باطنش هم بد نبود اما خودش همه چیز رو خراب کرد.یک روز تابستانی که برای کلاس زبان از خانه اومدم بیرون دیدمش،منو صدا زد،از دیدنش توی محله مون تعجب کردم اما خیلی زود هدفش رو فهمیدم،دلهره عجیبی داشتم،الان میفهمم که حق داشتم.مودبانه به من سلام کرد،جوابش را دادم،پرسیدم:امرتون چیه؟
خیلی راحت و خونسرد جواب داد:من اومدم شما رو ببینم.
_خوب دیدید،امرتون!
_اجازه میدی من شما رو برسونم؟
_نه اصلا.
نشنیده گرفت و به سرعت به عقب برگشت و با ماشین حرکت کرد و نزدیکم شد.گفت:خواهش میکنم سوار شید.
بی اراده بودم.خامی کردم،من دختری نبودام که حتی با مرد غریبه هم کلام شم چه برسه به اینکه سوار ماشینش بشم،اما سوار شدم.آرامش عجیبی بهم دست دادا.با مهربونی نگام کرد و گفت:ممنون که سوار شودی.
_میشه بفرمایید چی میخواهید بگید؟
لخندید و گفت:آره،ولی قبلش ازشما عذر خواهی میکنم که انقدر رک حرف میزنم،من آدم رک و راستی هستم.بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:میتونم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم؟
با شنیدن حرفاش تمام بدنم داغ شد،به سرعت از ماشین پیاده شدم،صدام کرد،با اسم کوچیک،انگار که ده ساله که منو مسیهنسه.آدم عجیبی بود و البته خیلی رک و راست،اما اینها برای دوام یک زندگی کافی نبود.به سرعت خودم رو به خونه رسوندم،همون شب اتفاق افتاده رو برای مهسا تعریف کردم،مهسا سرزنشم کرد و گفت:تو نباید سوار ماشینش میشدی،به خاطر جسارت تو بوده که اون هم جسارت به خرج داده،تو خیلی کار بچه گانهای کردی.گاهی وقتها با خودم خودم میگم مهسا راست میگفت،من خیلی بچهگانه رفتار کردم،نه تو آن مورد،بلکه در لحظه لحظه زندگیم با امین بچگانه رفتار کردم.درست یک هفته از اون روز گذشت که از مهسا شنیدم که امین با وستت آقای مقدم منو از پدر خواستگاری کرده.خودش بهم گفته بود که بی صبر و حوصله است اما فکر نمیکردم اینقدر عجول باشه،البته اون برای به هم ریختن زندگی عجول بود و همه زندگیم و همه امیدها و آرزوهام رو در عرض چند وقت فرو ریخت.
نمیدونستم در مقابل بهرام،پدرم،مادرم و مهسا و شوهرش که از همه چیز باخبر بودند چه جوابی بدم اما باز هم نخواسته با آمدنشان موافقت کردم،امین با پدر و مادر و برادر بزرگش رامین،به خانه ما آمدند.از خانوادهاش هم خوشم آمد،پدر و مادرش از همان لحظه اول که منو دیدند شروع کردند به تعریف و تمجید و مرتب یاد آوری میکردند که امین از لحاظ مالی کاملا مستقله،هیچ مشکلی از لحاظ مالی نداره.خانه داره،ماشین داره،موبایل داره...نمیدونم چرا برای اونها این مایل آنقدر مهم بود اما برای من این چیزا مهم نبود،وقتی قرار شد تنهایی صحبت کنیم خیلی آروم بودم البته یه کم خوشحال یه کم ذوق زده...
میدونستم همه حرفش رو خواهد زد و خیلی هم رک و راست حرف میزنه،رو به روم نشست و قبل از اینکه فرصت بده به سر و لباسش نگاه کنم گفت:شما اینقدرها که به نظر میآمد از من متنفر نبودید.با تعجب پرسیدم:کی اینطور به نظر میآمد؟
_وقتی از پیشنهاد ازدواج من اینقدر وحشت کردید.
با صدای بلند خندیدم.مطمئن بودم اگر مهسا صدای خندهام را بشنوه،هزار تا فحش و ناسزا بارم میکنه.
امین هم از صدای خندهام سر ذوق اومد و گفت:به چی میخندی؟
_به شما؟
_چرا؟
_آخه شما فکر کردید که من وحشت کردم.اسم اون عکس العمل دخترانه بود نه وحشت.من واقعا فکر نمیکردم شما اینقدر جسورنه و بی پرده حرف دلتون رو بزنید.
سرش رو کمی نزدیکم آورد و گفت:میزنم،خیلی هم جسورانه،منو دوست داری؟
آروم تر ادامه داد:تو با من ازدواج میکنی؟
با یه پلک زدن جواب سوالش را دادم.دوستش داشتم.نمیتونستم بهش دروغ بگم،نمیتونستم براش ناز کنم،تا آن موقع با هیچ مرد غریبهای اینقدر راحت نبودام،همان شب بعد از رفتنشان تمام مکنونات قلبیام رو برای مهسا گفتم.
خمیازهای کشیدم و عمه هم تکانی خورد و گفت:مثل اینکه خوابت گرفته.
_نه زیاد،ولی شما خیلی خسته اید،بهتره استراحت کنید.زندگی کسالت بار من جذابیت زیادی نداره.
.