خدا کند یک اتفاق خوب بیفتد

خدا کند یک اتفاق خوب بیـفتد وسط زندگیمان
همینجا
وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،
نگرانی های شبانه مان ،
وسط زخم های دلمان …
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم …

یک اتفاق خوب بیفتد
که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود…

آنگونه که یک اتفاق خوب
همین الان ؛
همین ساعت ؛
همین حالا ؛
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و
غروب همه غصه هایمان باشد
طلوعی که غروبش همیشه خیر است…

خدایا
کمی
“پایان خوش”
می خواهم
برای این روزهایم

به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را

به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را

تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را

 

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم

ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

 

کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد

دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را

 

به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم

که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را

 

تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه

که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را

 

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم

لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را

 

دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم

امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را

 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرده خداوندش را

دلم وا مانده در کاری که فکرش را نمی کردم…

   دلم وا مانده در کاری که فکرش را نمی کردم

سرم خورده به دیواری که فکرش را نمی کردم 

مدارجبر هستی را فقط بیهوده می گردم

اسیرم کرده تکراری که فکرش را نمی کردم 

خرابم می کند با اخم وبا لبخند می سازد

دلم را برده معماری که فکرش را نمی کردم 

زمین را مثل اسکندربه حکم عشق او گشتم

شدم سرباز بیماری که فکرش را نمی کردم 

ولی هرنقطه ای رفتم شعاع درد دورم زد

به دستش داشت پرگاری که فکرش رانمی کردم 

به هر دستی که دور گردنم افتاد دل بستم

مرا زد عاقبت ماری که فکرش را نمی کردم …